سفارش تبلیغ
صبا ویژن
حدیث

سه ویژگی در هر که باشد ایمانش به کمال رسد : خرد، بردباری و دانش . [امام علی علیه السلام]

وبلاگ رضویّون


آخرین عناوین:
رفقا در فضای مجازی
وب سایت مذهبی، فرهنگی، آموزشی میثاق
عشق مشعلدار
حقوق جزا و جرم شناسی
رایة الهدی
دارالقرآن الکریم فولادشهر
خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
پاسخ به پرسشهای رایانه ای


کانون دانش آموختگان دانشکده تربیت مدرس قرآن مشهددرباره ماتماس با ماخبرخوانپیام رسانعناوین وبلاگصفحه اصلی

ثانیه های حضورم در مدینه یکی پس از دیگری در حال سپری شدنند و من همچنان در پی آنم که خودم را بیابم، به این سو و آن سو میزنم، می روم، می آیم، می گریم، می خندم، سلام می دهم، خداحافظی می کنم و باز نرفته برمیگردم، یا رسول الله، ای پیامبر خوبی ها، فقط به این امید آمده ام که اجابتم نمایید، ای بهترین خلق، ای ختم رسل، یاد می آورم زمان حیاتت را که اگر گنه کاری به سویت می شتافت چه برخوردی با وی می کردید، امیدش می دادید و برایش دعا می کردید، با آغوش باز می پذیرفتیدش، و شاید نوازشش می کردید... ای نبیّ خدا، ای خدای خُلق حَسن، ای دارای خلق عظیم، نوازشی بنما، فقیر را، گرفتار را، این بنده ی گنه کار را بپذیر، و برایش دعا کن...
مدینه غربتش را تماماً به رخم می کشد و من هنوز در شهر رسولم، شهر پیامبر، شهر نزول، شهر نبی... خدایا اگر حال اجابتم نکنی پس کی؟! خدایا از این وسیله ی شفاعت، بهتر و بالاتر از کجا بیاورم؟! خدای من، ای بخشاینده، به حق رسولت مرا ببخش... به حق رسولت... به حق این ماه، ماه رسولت... خداوند... نزدیک تر از...


کلیدواژه ها: خاطره(55)|
:: به تاریخ یکشنبه 91/4/4 ساعت 4:0 صبح

سلام حسین جان، حتماً الان دل تو دلت نیست، خوش به حالت، به حالت غبطه می خورم، واقعا خوش به سعادتت، ببین چه کار کردی که این توفیق بزرگ نصیبت شده، ماه شعبان، مدینه منوره، ماه شعبان طواف کعبه، نمیدونی چه حالی داره، واقعا خوشا به حالت....
حسین جان، عزیز دلم الان که دارم این متن رو برات مینویسم خیلی دلم میخواست کاش اینجا بودی تا باهات حرف میزدم و این جمله ها رو رودررو بهت میگفتم، ولی حیف که الان از هم دوریم، حسین جان اول ازت میخوام که منو ببخشی، به خاطر همه چی، به خاطر همه ی ناراحتی ها و زحماتی که برات ایجاد کردم، بعدش میخوام بهت بگم که حسین جان:
داری میری یه جایی که شاید دیگه هیچ وقت نصیبت نشه، داری میری قدم بذاری توی بهترین مکان ها، داری میری یه جایی که یه روزی ائمه ی اطهار علیهم السلام اونجا قدم گذاشتن و الان هم فرشته ها ثانیه های اونجا رو پُر میکنن. عزیز دلم حسین جان، ازت میخوام که فراموش نکن کجایی؟! یادت باشه ائمه ی اطهار علیهم السلام زنده اند، یادت باشه رسول خدا زنده اند، یادت باش مادر سادات (روحی لها الفدا) الان دارن تو رو میبینن، اینا رو خودت خوب میدونی، ولی بذار بازم یادآوری بشه، وقتی میری حرم، وقتی میری بقیع، وقتی میری باب جبرئیل، وقتی داری میری طواف، وقتی زیر ناودون طلا وایستادی، یادت باشه، یادت باشه اونجا هر چی بخوای بهت میدن، یادت باشه اونجا همه ی حرفاتو میشنون، اونجا دیگه با کسی تعارف نکن، یادت باشه اونجا رو راست باشی، دستتو دراز کن، دستتو میگیرن، قلبتو بذار برات خدایی کنن، اشکاتو با خودت نیاری ایران، هر چی داری همونجا خالی کن، درد دلاتو بگو، یادت باشه کم نخوای، هر چی بخوای بهت میدن....
حسین جان، حسین جان، از وقتت بیشترین استفاده رو بکن، سعی کن تا میتونی تو هتل نمونی، استراحت هم خواستی بکنی برو حرم، برو حرم...
حسین جان، داداش عزیز، حالا دیگه حاجی شدی، حاج حسین، وقتی هواپیمات تو مدینه نشست، وقتی وضو گرفتی برای اولین بار بری مسجدالنبی (صلی الله علیه و آله)، وقتی داشتی اون سه تا متخلّف رو لعنت میکردی، وقتی رفتی باب جبرئیل، وقتی رفتی پیش اصحاب صفّه، وقتی روی کوه احد وایستادی، وقتی رفتی غار حرا، وقتی داشتی غسل احرام میکردی، وقتی داشتی لباس احرام میپوشیدی، وقتی برای آخرین بار رفتی بقیع، وقتی از هتل سوار اتوبوس شدی، وقتی مسجد شجره لبیک گفتی، وقتی با چشم بسته جلوی کعبه سجده کردی، وقتی برای اولین بار چشم قشنگت به کعبه افتاد، وقتی طواف رو شروع کردی، وقتی دور اول رو زدی، .... وقتی دور آخر رو زدی، وقتی حجرالاسود رو مس کردی، وقتی پشت مقام نماز خوندی، وقتی سعی صفا و مروه رو شروع کردی، وقتی تقصیر کردی، وقتی لباس احرامتو در آوردی، وقتی طبقه ی دوم مسجدالحرام رو به روی ناودون طلا نیمه شبا مناجات شعبانیه خوندی، وقتی شب جمعه تا صبح رو به روی کعبه مناجات می کردی، وقتی شب آخر شد و داشتی خداحافظی میکردی، وقتی اولین پله ی هواپیما رو برای برگشت رد کردی، ... یادت باشه بعد از اینکه برای فرج آقا دعا کردی، برای همه دعا کردی، برای شیخا و آنتیا دعا کردی، برای من گنه کار بدبخت دورافتاده ی حقیر فقیر سراپا تقصیر سیه رو دعا کنی....
دعام کن حسین جان... دعام کن....
کاش اینجا بودی تا دستت رو میبوسیدم.... کاش...
سفر خوبی داشته باشی عزیزم، به امید دیدار حاج حسین....


کلیدواژه ها:
:: به تاریخ شنبه 91/4/3 ساعت 7:6 عصر

شکر خدا میدونیم که جناب آقای رضایی، برادر عزیزم، عازم سفر به مدینه ی منوره و مکه ی مکرمه هستند. این متن رو به یاد شعبان دو سال پیش نوشتم که منم توفیق حضور توی این فضای آسمونی رو داشتم. امیدوارم که حسین با دست پر از این سفر برگرده، همین جا از حسین آقا التماس دعا داریم و ازش میخوایم که اگه حالی پیدا کرد اون آخر لیست دعاهاش ما رو هم یاد کنه.

از روز اولی که این قرعه به نامم افتاد همه چی برام عوض شد، نمیدونم چه حسی بود، چه حالی بود، از کجا پیداش شد، احساس میکردم هنوز برای سفر آماده نیستم، راستش تنها چیزی که خیلی اذیتم میکرد بار گناهم بود که خیلی به خاطرش عذاب وجدان داشتم و در کنارش اون بیماری لعنتی که دست از سرم برنمیداشت، به هر حال من دیگه اسمم دراومده بود و باید میرفتم. به این فکر افتادم که دیگه کم کم خودم رو برای این سفر آماده کنم، دوتا کار اساسی باید انجام میدادم، یکیش توی این موقعیت این بود که از گناهام توبه کنم، چندین بار از امام رئوف علیه السلام خواستم از خدا بخوان که خدا منو ببخشه، و... کار دیگه باید فکری برای بیماریم میکردم، هر چی این در و اون در زدم نشد، فقط توسل کردم به ائمه علیهم السلام. این تنها کاری بود که میشد انجام داد. حالا ساعت دو بعد از ظهر روز نوزده شعبانه و من و حاج صادق بادوست نشستیم کنار هم و منتظر اعلام شروع پروازیم. گوشیامونم خاموش کردیم و شروع کردیم به ذکر و دعا و استغفار....
و الان حدود ساعت چهار بعد از ظهر به وقت عربستانه که من در حالی که مات و مبهوتم، دارم از پله های این پرنده ی غول آسا میام پایین. الان دارم گریه میکنم، نمیدونم چرا...
اینجا فضا خیلی گرفته اس. خیلی غریبه، وای از غربت مدینه...
اینجا مدینه است... بگذریم از اتفاقایی که افتاد نمیخوام خاطره بنویسم، بیشتر میخوام اون حال و هوا رو ترسیم کنم... چه حسی خوبی بود... به محض رسیدن رفتیم مسجدالنبی (صلی الله علیه و آله) و این آیه رو روحانی کاروان میخوند: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللَّهَ تَوَّابًا رَّحِیما» و من چه خوب احساس میکردم که چقدر این آیه مرا در بر میگیرد، چون به تمام معنا به خودم ظلم کردم و حال فقط آمده ام که رسول خدا برایم طلب آمرزش کند... البته شفای بیماریم را هم...

 

ان شاء الله ادامه دارد...


کلیدواژه ها: خاطره(55)| برگزیده(33)|
:: به تاریخ شنبه 91/4/3 ساعت 7:0 عصر

مسئله ی اشتغال با مسئله ی ازدواج ارتباط هم دارد و یکی از موانع ازدواج، همین مسئله ی اشتغال است؛ لیکن در مورد ازدواج، من عرض بکنم عزیزان من! موانع فرهنگی ازدواج را دست کم نگیرید. ازدواج برای جوان ها لازم است و جوان ها هم آن را می خواهند، اما موانعی هم وجود دارد، ولی همه ی موانع، اقتصادی نیست، موانع اقتصادی بخشی از مشکل است، عمده، موانع فرهنگی است، عادت ها، تفاخرها، تکاثرها، چشم و هم چشمی ها، تجمل طلبی ها، این هاست که یک مقدار نمی گذارد آن کاری که باید انجام بگیرد، صورت بگیرد. باید خود شما و خانواده هاتان این گره ها را باز کنید. من از این ازدواج های دانشجویی که هر سال برگزار می شود، بسیار خشنود و خرسندم. اگر عادت کنند که ازدواج ها را ساده، بی پیرایه و بی تشریفات انجام بدهند، فکر می کنم که خیلی مشکلات حل خواهد شد. اساس ازدواج در اسلام بر سادگی است؛ در اوایل انقلاب هم همین طور بود؛ منتها متأسفانه این فرهنگ تکاثر و تفاخر و سرمایه داری بک خرده کار را مشکل کرد.

 

بیانات رهبر معظم انقلاب در جمع دانشجویان و اساتید دانشگاه صنعتی امیر کبیر، 9/2/1379


کلیدواژه ها:
:: به تاریخ شنبه 91/4/3 ساعت 2:40 عصر

اول از سجاده اش بگویم، وقتی پهن می شد فضا را عِطر باران معرفت وجودش فرا می گرفت، سجاده اش سجودش را نظاره می رفت و سجودش سجاده اش را...
برای نماز که آماده می شد، پیراهن سفید نورانی دیپلماتش را که می پوشید، عبایش که قامتِ رعنا و بلندش را فرا می گرفت، قدم های استوارش که در مقابل سجاده ی تواضعش به لرزه می افتاد، و قطرات جاری اشکش که تسبیح و مُهر و سجاده اش را آب حیات می داد... تازه می فهمیدم که شیخ در آسمان است... در عرش اعلاء ... و پیش خدا... خوش به حالش... به حالش غبطه می خورم... نمازش را با عشق می خواند... حمد و سوره اش را که می خواند، تنش می لرزید... به رکوع که می رفت تمام وجودش خشوع می شد... و بالاخره سجودش آسمان خضوع را در زیر پای سجاده اش پهن می کرد... نمازش که تمام می شد... به زمین که برمی گشت... تازه حضور ما را می فهمید... لبخندش لبانش را نقاشی می کرد و صدای خنده ی قلبش قلبم را شاد... خلاصه در عرفان بی نظیر بود... آسمان چندم می رفت نمی دانم... وقتی برمی گشت پرواز را در چشمانش می دیدم... شیخ آسمانی بود... تعقیباتش را با آرامش می خواند... تعقیباتش باند فرودش از آسمان بود...
خلاصه شیخ الان فرود آمده است و در زمین است...!!!
از خنده هایش گفتم.. وقتی می خندید صدای خنده اش آسمانی ها را به وَجد می آورد... وقتی می خندید،... می خندید...، خلاصه شیخ اهل خنده هم بود... آن هم چه خنده هایی....
درسش خوب نبود... عالی بود.... از حافظه اش که نپرس... کامپیوتر هم پیش ذهنش کم می آورد... اهل مطالعه بود... روی میز کتابخانه آماج کتاب هایش پهن بود... و مدادش همیشه در دستش... گاه گاهی خطوطی بر کتاب میکشید... گاهی هم خلاصه می نوشت... و هر از چند گاهی هم بر کتب حاشیه می نگاشت.... شیخ برترین معدل را داشت...
از برترین گفتم، شیخ برترین ها را داشت... بهترین ها را... برترین اخلاق... بهترین آداب... شادترین لبخند...
اما در ساده زیستی سرلوحه بود... غذایش ساده بود اما سالم.... برای پیاز می مُرد... پیاز از سفره اش جدا نمی شد... روزی چند پیاز را به اعماق وجودش می فرستاد... عاشق پیاز بود و پیاز جزئی از زندگی اش...
بحث غذا پیش آمد... سالاد اولویه را در وعده ی غذاییش چندین بار جای داده بود... سالاد اول هفته را آخر هفته هم به کتابخانه می برد... خلاصه غذایش ساده بود اما سالم... شیخ لاغر بود... خیلی لاغر... چرایش را نمیدانم... خودش هم نمیدانست.... شاید...
شیخ اتومبیل نداشت... دوچرخه داشت... تازه خریده بود... روزی چند بار سوارش می شد... گاهی تا کتابخانه... گاهی تا دانشکده... و گاهی هم تا احمد آباد...
گاهی هم سوارشدنش نصیب من می شد... کلاس داشت... خیلی.... واپسین روزها قصد فروشش را داشت... من می خواستمش... ولی بعدها شیخ پشیمان شد... خیلی متأثر شدم وقتی خبردار شدم که دوچرخه اش را دزدیده اند... حیف... حیوانِ خوبی بود... خدا خیرشان ندهد... به شیخ هم رحم نکردند... بگذریم...
اما یک جنبه ی زندگانی شیخ را نمی شود فراموش کرد... موسیقی... او اهل موسیقی بود.. خواننده ی خوبی بود... شاعر هم، هم... شعر تحصّنش شهره ی جهانی دارد... در گروه موسیقی علاوه بر نقش خطیر مدیریت گروه، نقش های دیگر را هم ایفا می کرد.... اما نباید غافل ماند که موسیقی را برای پیشرفت در عرفان به کار می برد... نه برای هوس... نه برای شهرت... موسیقی را با عرفان می آمیخت تا عرفان را در قالب موسیقی به جهانیان بنمایاند...
شیخ در اتاقش نمونه ی نظم بود.... در نظم هم شهره ی جهانی داشت... حتی مدرک رعایت نظم بین المُللی داشت... همیشه وسایلش درست در همان جایی بود که نباید می بود... نظم را از او فرا گرفتم... روزی به همراه شیخ جواد کتابهایش را به دورترین نقطه ی اتاق منتقل کردیم تا درس عبرتی برای شیخ باشد... خلاصه بماند که چه بلایی سرمان آورد... بماند... خلاصه شیخ در نظم نمونه بود... وسایلش نمونه ی بارزی از جمعه بازار مهرآباد بود... خدا نکند شیخ چیزی را گم کند... تمام اتاق زیر و رو می شد تا شاید پیدا شود... اما فایده ای حاصل نمی گشت... البته جست و جو همچنان ادامه دارد... بگذریم... دفترها و قلم ها یارای نوشتن فضایل شیخ را ندارند... به همین بسنده می کنم.... اما...
اما نکته ی آخر، و آن اینکه شیخ در قلب شیوخ جای داشت.... هر کجا بود... پیش هر کسی که بود... با هر کسی که می نشست.... راهی به قلبش باز می کرد.... شیخ در قلب شیوخ جای دارد... همه او را دوست داشتیم... و البته داریم...
برایش بهترین ها را آرزو دارم.... سجاد عزیز... هر کجا هستی باش... استوار.... پیروز... مؤمن... پایدار... خوشحال... عزیز....
برایت بندگی خدای متعال را.... برایت سربازی امام را... برایت پیروی ولایت را....
برایت آینده ای روشن.... برایت آرامشی استوار.... برایت خاطری آسوده.... برایت خیالی راحت.... برایت علمی مفید... برایت عملی خالص.... برایت بودنی شیرین... برایت ماندنی زیبا... برایت رفتنی خوشکل.... برایت عاقبتی خوش.... و برایت........
آرزو دارم.....
راستی یادم رفت... برایت ازدواجی زود.... برایت خانمی رعنا.... برایت همسری درخور....برایت .... برایت پسری صالح... آرزو دارم...


:: به تاریخ دوشنبه 91/3/1 ساعت 10:8 عصر

همش میگین آقا داری میری مشهد برای منم دعا کن! یا میگین از طرف منم سلام بده! و یا میگین به آقا بگو دلم براش تنگ شده!
گاهی با خودم فکر می کنم که چرا بعضی از ماها این قدر نسبت به امام رضا علیه السلام کوتاهی می کنیم.
اگه الان یه سایتی باشه، یه کاروانی باشه که مثلا ثبت نام داشته باشه برای عمره یا برای کربلا و عتبات، همه به سرعت میریم ثبت نام میکنیم و پای هزینه هاش هم هستیم و خلاصه همه ی کاراش رو هم میکنیم و گذرنامه و ویزا و ... خلاصه تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
اما نوبت مشهد رفتن که میشه... کم میاریم. میگیم آقا باید بطلبن، توفیق حاصل نشده هنوز و ....
یکی نیس بگه بابا، مشهد اومدن که نه گذرنامه میخاد، نه ویزا میخاد، نه پول زیاد میخاد، نه ...
فقط یه دل شکسته میخاد، یه لحظه توجه میخاد، یه لحظه تفکر میخاد که مثلا فکر کنی الان از ورودی صحن قدس داری وارد میشی و گنبد طلای آقا روبروت داره نمایان میشه... اشکت که در بیاد فرداش مشهدی. همین!
راستش بعضیا رو میشناسم از شهرشون تا مشهد دو سه ساعت بیشتر راه نیست ولی دیر دیر میان حرم...
اصلا میگم بذار راه طولانی باشه، بذار بیس ساعت راه باشه، بذار صد هزار تومن پول خرج کنی، واقعا این هزینه ها برای یه سفر مشهد اوندن زیاده؟! باور کنین زیاد نیس، بابا ناسلامتی دارین میاین زیارت امام رضا علیه السلام، میدونین چقدر برکت داره، بیاین، بیاین. به خودتون قول بدین ماهی یه بار بیاین زیارت، از آقا بخواین کمکتون کنه هر ماه بیاین زیارت. باور کنین این هزینه ها و این وقت ها از عمرتون حساب نمیشه، نگین وقتمون تلف میشه، نگین وقت نداریم، نگین ....
خدا قسمت همهمون کنه زیارت با اخلاص و با معرف داشته باشیم.
تا پیر نشدین، تا قلبتون روشنه، تا پاتون به دنیا بند نشده، تا انگیزه برا بندگی کردن دارین، تا زنده این، تا دیر نشده، تا ... بلند شین بیاین زیارت. بلند شین بیاین تا دیر نشده.
راستی زیاد به دعای من سیه رو امیدوار نباشین، هر وقت میرم حرم یادتون میکنم اما اینو بگم خودتون باید بیاین، دعای من زیاد دردی رو دوا نمیکنه اونم دعای من که از روی سرم بالا تر نمیره.!

به امید دیدارتون، فدای همتون، کوچیکتون. ابوالفضل


کلیدواژه ها: مشهد(3)| دعا(4)| زیارت(1)|
:: به تاریخ سه شنبه 91/2/12 ساعت 2:44 عصر

ای راهب کلیسا کمتر بزن به ناقوس
خاموش کن صدا را نقاره می زند طوس

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان

بردار جان خود را با ما بیا به پابوس

آنجا که خادمینش از روی زائرینش

گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس


کلیدواژه ها:
:: به تاریخ شنبه 91/2/9 ساعت 6:34 عصر

گر رسیدی به حرم عذر من از یار بخواه

 از برای من از او یک دل بیدار بخواه

 برسانید سلامم به کبوترهایش

 بوسه ای جای لبم از در و دیوار بخواه

 اندکی گندم عشق نذر کن از جانب من

 ذره ای عطر گل از باطن گلزار بخواه

 گو ستاند همه ی دار و ندارم در عوض

 صحت و خیریت عاقبت کار بخواه

 

شاعر : مجتبی ابوترابی

 


کلیدواژه ها: شعر(3)|
:: به تاریخ یکشنبه 91/1/27 ساعت 10:58 صبح

بنا بر تعالیم اسلام اهداف زیر برای ازدواج بیان شده است:

1- اطاعت از دستور خداوند متعال و موافقت با طرح الهی در خلقت؛

2- پیروی از روش انبیاء و ائمه ی معصومین (علیهم السلام)؛

3- تکمیل دین و ایمان؛

4- امکان رسیدن به آرامش نسبی و وصول به عاطفه و محبتی خالص به دیگری؛

5- تکمیل و تکامل جسمی، روحی و روانی زن و مرد؛

6- بقای نسل؛

7- تربیت فرزند در کانون گرم و پر از محبت خانواده؛

8- ارضای امیال غریزی در محیطی مشروع و آرام، بدون دغدغه های وجدان؛

9- تأمین سعادت و خوشبختی زن و مرد که به طور طبیعی در کانون خانواده احساس می شود؛

10- به دست آوردن رضایت الهی با رعایت حقوق همسر و فرزندان.


منبع: عفاف و حجاب در ادیان الهی، زهره سادات موسوی، ص 160


:: به تاریخ شنبه 90/12/27 ساعت 8:41 صبح

با عرض سلام خدمت شیخا
1-  اگر جوان بخواهد به تحصیلات عالیه ی خود ادامه دهد، ازدواج مانع پیشرفت تحصیلی نیست، اگر انتخاب درستی داشته باشد و از همان اول مبنا را بر ادامه ی تحصیل بگذارد می تواند به تحصیلات خود ادامه دهد. همان طور که خیلی افراد این دو را با هم جمع کرده اند.

2-  بله، اگر جوان شاغل نباشد ممکن است با مشکل مواجه شود، امّا جوان می تواند با استعداهای خودش به راحتی در امرار معاش خانواده ی خودش موفق باشد به شرط این که هم قناعت را رعایت کند و هم توکل به خداوند متعال داشته باشد. به طور مثال جوانی که دارای مدرک لیسانس علوم قرآن و حدیث است می تواند از راه های مختلفی امرار معاش کند، مثلا تدریس در مدارس غیرانتفاعی، تدریس در موسسات قرآنی، همکاری پژوهشی با موسسات پژوهشی، و ...
اگر جوان غیر از مدرک استعدادهای دیگری نیز داشته باشد باز هم می تواند به کارهای دیگری بپردازد که نه تنها به درس او لطمه نمی زند، بلکه در امرار معاش او نیز نقش موثر دارد، برای این نمونه هم می توان به کارهای خانگی مثل کار تایپ و تدریس خصوصی، و ... اشاره کرد.
از طرفی توکل خیلی نقش مهمی دارد. خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید: «...إِنْ یَکُونُوا فُقَراءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلیمٌ» پس کسی که وعده ی الهی را قبول دارد، شایسته نیست که به خاطر ترس از فقر ازدواج را به تأخیر بیندازد، چون «إِنَّ اللَّهَ لا یُخْلِفُ الْمیعاد» و از طرفی یادمان باشد که : «الشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللَّهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلیمٌ»
از طرفی در روایات تأخیر ازدواج به خاطر ترس از فقر بسیار مذموم و عدم اعتماد به خدوند متعال توصیف شده است.
3-  بلوغ فکری جوان را می توان به دو بخش تقسیم کرد، بلوغ اولیه که تقریباً در اوایل سنّ جوانی حاصل می شود؛ و بلوغ کامل که در سنّ 40 سالگی اتفاق می افتد. به نظر من ازدواج در ایجاد بلوغ فکری تأثیر دارد؛ از طرفی جوان تا کی باید ازدواج را به تأخیر بیندازد که بلوغ حاصل شود؟
4-  اگر جوان به ازدواج نیاز داشته باشد به تأخیر انداختن آن جهت کسب حلم و صبر و... اشتباه است، چون نیازهای جنسی غریزی هستند و باید تامین شوند، مثل اینکه شما به فردی که گرسنه است بگویید تحمل کن تا شکمت قدرت مبارزه با گرسنگی را پیدا کند، و یا به کسی که تشنه است بگویی صبر کن تا بدنت در مقابل بی آبی استقامت پیدا کند!!!
5-  اینکه بگوییم «...روحانیت و بعضی آیت الله های بیسواد ما فقط یاد گرفته اند به جوان بگویند که زود ازدواج کن و خیلی مسائل را در نظر نمی گیرند» شاید حرف درستی نباشد، به نظر اولاً همه ی روحانیت و آیت الله ها بی سواد نیستند، از طرفی حتماً دلایلی برای اثبات حرفشان دارند.
6-  در مورد کلام آقای بهجت (ره) چون تا به حال این حرف را جایی نشنیده ام قضاوت نمی کنم، امّا
دأب علما و بزرگان بر تشویق جوانان به ازدواج است.
7-  ازدواج حسّاس است؛ ولی سخت و خطرآفرین نیست، به شرط آنکه ضوابط و قواعدی که اسلام و عرف هر جامعه برای آن مشخص کرده رعایت شود.
8-  ...       -9 ....
دو مورد آخر را هم بیخیال


:: به تاریخ سه شنبه 90/12/23 ساعت 8:46 صبح
<   1   2   3   4   5   >>   >  
رفقا [دات] آی آر
رفقا دات آی آر

امام علی علیه السلام: در گمراهی فرد همین بس که مردم را به چیزی امر کند که خود آن را به جا نمی آورد و از چیزی باز دارد که خود آن را ترک نمی کند.

«رفقا» وبلاگی است دوستانه، برای دور هم نگه داشتن دوستان صمیمیِ قدیمی. باشد که یکدیگر را «تا بهشت» همراهی کنیم... ان شاء الله.

تصویر برگزیده
تصویر برگزیده
ویژه ها
دفتر حفظ و نشر آثار امام خامنه ای

بیان معنوی - دفتر نشر آثار و اندیشه های حجة الاسلام علیرضا پناهیان

اسلام کوئست

سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی Aviny.com

موسسه فرهنگی بیان هدایت نور

طرحی برای فردا

جامعه مجازی تدبر در قرآن کریم

خبرگزاری دانشجو
موسیقی وبلاگ
آمار وبلاگ
بازدید امروز 111 بار
بازدید دیروز 464 بار
مجموع بازدیدها 1160538 بار

تعداد مطالب وبلاگ 300 تا