سفارش تبلیغ
صبا ویژن
حدیث

گدا فرستاده خداست ، کسى که او را محروم دارد خدا را محروم داشته ، و آن که بدو بخشد خدا را سپاس و حرمت گذاشته . [نهج البلاغه]

وبلاگ رضویّون


آخرین عناوین:
رفقا در فضای مجازی
وب سایت مذهبی، فرهنگی، آموزشی میثاق
عشق مشعلدار
حقوق جزا و جرم شناسی
رایة الهدی
دارالقرآن الکریم فولادشهر
خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
پاسخ به پرسشهای رایانه ای


کانون دانش آموختگان دانشکده تربیت مدرس قرآن مشهددرباره ماتماس با ماخبرخوانپیام رسانعناوین وبلاگصفحه اصلی

دارد دوباره حال و هوا فرق می کند
حتی عبور ثانیه ها فرق می کند
این روزها که بغض - دلم را گرفته است
با روزهای قبل چرا فرق می کند؟
این پرچم سیاه ...همین بیرق و علم
حاکی است با همیشه فضا فرق می کند
دارند بچه ها کتیبه به دیوار می زنند
حتی سروده شعرا فرق می کند
یک راست می روم سر اصل مصیبت ام
آقای من عزای شما فرق می کند
هر چند کعبه کعبه و بیت الهی است
اما هوای کرببلا فرق می کند
آقا نگیر خرده اگر شور می زنند
عشق تو با همه به خدا فرق می کند
«باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است»
آقا ببخش حال خودم هم عوض شده
این است جای قافیه ها فرق می کند
تا گفت : «یا اُخَیَّ » دلش بی قرار شد
سوز صدا و سوز صدا فرق می کند
بانو نشسته بود و سری روی نیزه بود
اینجا ....غروب با همه جا فرق می کند

 

مهدی صفی یاری


کلیدواژه ها: مُحرم(9)|
:: به تاریخ یکشنبه 91/8/28 ساعت 11:39 صبح

دست من گیر
 که این دست
 همان است که من
 سال ها از غم هجران تو بر سر زده ام...


چند وقت پیش که حاج حسین عزیز به مدینه مشرف شده بود، دلمون هوای مدینه رو داشت، حالا هم که سجاد عزیز راهی کربلا شده، هوای کربلا گرفته ایم...
اولّش، یعنی همش از روز تولد حضرت زهرا سلام الله علیها شروع شد، همون روزی که من مجری برنامه بودم، برنامه که تموم شد اومدم پایین دفتر بسیج دیدم حاج حسین داره با یه بنده خدایی صحبت میکنه، تا منو دیدن حاجی با صدای بلند و شور و هیجان خاصّی منو صدا زد... خلاصه مشخص شد ایشون از طرف دانشگاه فردوسی اومدن و برای فعالیت های قرآنیشون نیاز به همکاری دارن... سر صحبت باز شد از این طرف و اون طرف، تا اینکه ایشون که اسمشون آقای قمشه ای بود، گفتند که برای نیمه شعبان زائر میبرن کربلا، این حرف همانا و پاپیچ شدن منو و حاج حسین همانا که هر طور شده بایست ما رو هم ببری...
خلاصه از اون انکار و از ما اصرار تا اینکه قبول کرد پیگیری کنه ببینه اگه کسی انصراف داده ما رو جایگزین کنن....
نمیدونم وقتی بخوان کسی رو دعوت کنن... نمیدونم چی میشه...
حدود نیمه ماه تیر بود که همزمان بود با روزای اول ماه شعبان، حدود سه یا چهار روز از شروع زندگی مشترکم گذشته بود...، که ما راهی سرزمین بلا شدیم...
منو و محمدرضا و جواد، حاج حسین متاسفانه از قافله ی ما جا موند...
حرکتمون از دانشگاه تهران بود... اتوبوس ما شماره ی 5 بود، شاید به نیت 5 تن آل عبا علیهم السلام، و شماره ی من تو لیست مانیفست 3 بود، شاید به نیت....
پس از آشنایی با مسئول اتوبوس، من شدم تدارکات اتوبوس...
یادش بخیر... خیلی لحظات شیرینی بود... همه جوون... همه عاشق...
نمیشه همه ی سفر رو شرح داد ولی شاید بشه چند تا از اون مطلب قشنگارو بیان کنم، مثلا یادمه توی مرز مهران خیلی معطل شدیم، دلیلش هم معلوم نبود، یه ربطی به عراقیا داشت، هوا هم خیلی گرم بود، در اوج گرما، ساعت حدود 1 یا 2، ناگهان دیدیم صدای بچه های کاروان فضا رو پر کرد. همه جمع شدن، مجلس روضه و سخنرانی و گریه و سینه زنی و ...
600 تا دانشجو با یک صدا و نظم خاصی در حال عزاداری...
آخر هم دعا کردیم، شاید لحظاتی نگذشت که مرز باز شد و ما از مرز عبور کردیم...


کلیدواژه ها: خاطره(55)| کربلا(4)|
:: به تاریخ شنبه 91/6/18 ساعت 1:2 عصر

سلام، اگه از شما بپرسم آیا شادی و خندهاتون شما رو واقعا شاد میکنه یا نه؟ چی میگین؟ اگه بپرسم چقدر شادی حقیقی رو احساس کردین چی میگین؟
اینم چند تا مطلب خیلی کوتاه ولی خوب در مورد شادی، البته از دید اسلام، امیدوارم مفید باشه:

مولفه های شادی در اسلام:
  اینکه خنده به صورت تبسّم باشد، از روی حق باشد، شادی در چهره نمایان باشد، شادی و خنده به خاطر خوشی های زودگذر دنیوی نباشد، شادی برای تخمسر آیات الهی و تمسخر مومنین نباشد، شادی در سرپیچی از طاعت الهی نباشد، خنداندن مردم با دروغ نباشد، خنده بیجا و زیاد نباشد، به صورت قهقهه نباشد، ناسزا گویی نباشد، خنده از نوع باطل نباشد، شادی برای گناه نباشد، شادی در برابر افراد محزون نباشد.  

عوامل و راه های دستیابی: اطاعت پروردگار، دستیابی به امور آخرت، شاد کردن دلِ دیگران، نرمخویی، وفاداری، رعایت حقوق، ایستادگی در برابر سختی های زمانه، انجام کار خیر، احیای حق و نابودی باطل، دیدار برادران، افطار، شب زنده داری و نماز شب، ارتباط با خدا، راضی بودن به قضای الهی، عطر زدن، خوردن عسل، سوارکاری، توبه و استغفار، ذکر«لاحول و لا قو? الا بالله»

شاد باشین شیخا

 


کلیدواژه ها: شادی واقعی(1)|
:: به تاریخ شنبه 91/6/4 ساعت 11:2 صبح

با سلام خدمت شیخای خوب. راستش این روزا تو مشهد جاتون خیلی خالیه. این لحظه های قشنگ تو حرم... شبای حرم خیلی قشنگ و خیلی عرفانیه... واقعا جای همتون خالیه...
من براتون دعا می کنم و از طرف شما زیارت می کنم... ولی اگه تونستین خودتون بیاین، حرم خیلی محشره...
بگذریم امروز تو حرم استاد عزیز و محترم، جناب استاد شفیعی مومن رو دیدم، شکر خدا حالشون خوب بود. ایشون فرمودن که به بچه ها سلام برسون. منم دیدم فعلا میشه از طریق وبلاگ سلام این استاد مخلص رو بهتون رسوند. میگم دم افطار برای این استاد عزیز هم دعا کنید.
به قول دوست عزیزم حاج آقای طیبی برای من اصلا نمی خواد دعا کنین...
به امید دیدار دوباره ی شیخا


کلیدواژه ها:
:: به تاریخ شنبه 91/5/7 ساعت 7:38 عصر

وقتی خدا باورت بشه،
خدا یه نقطه میذاره زیر باورت،
اونوقت میشه یاورت...


التماس دعا از شیخا


کلیدواژه ها:
:: به تاریخ دوشنبه 91/5/2 ساعت 2:38 عصر

ممکنه نتوانم این تاریکی ها را از بین ببرم
اما با همین روشنایی کوچک
فرق ظلمت و نور
و حق و باطل را
نشان خواهم داد...
و هر که به دنبال نور است
این نور هر چند کوچک
در دل او بزرگ خواهد بود....

 

شهید دکتر مصطفی چمران
به نقل از وسیع


کلیدواژه ها:
:: به تاریخ چهارشنبه 91/4/28 ساعت 6:54 عصر

با سلام خدمت شیخا
باید عرض کنم که حاج حسین آقا از سفر زیارتی مدینه ی منوره برگشتن. الحمدلله حالشون خوبه. شکر خدا...
خوش به حالش واقعا. کاش نصیب ما و شما هم بشه...
الان حسین آقا نشسته کنار من و داره از خاطرات سفر و اتفاقاش تعریف میکنه...
حالا اگه شد بعداً یه مطلب در این مورد مینویسم. فعلا باید به مهمون عزیزم بپردازم.
نمیدونی آدم یه مهمون زائر مدینه داشته باشه چه حالی میده، مخصوصا اینکه این زائر .......
......                                  .........................


کلیدواژه ها: حسین(7)|
:: به تاریخ یکشنبه 91/4/18 ساعت 1:21 عصر

 

حسین جان سلام. همین اول بگم از اینکه در آخرین لحظه ی قبل از پرواز بهم پیام دادی ازت ممنوم و خوشحالم که پیامی که من در جواب بهت دادم قبل از اینکه گوشیتو خاموش کنی بهت رسید. راستش حسین جان، این سفر تو باعث شده من خیلی به یاد مدینه بیفتم، برا همین دلم خواست یه بار دیگه از مدینه بنویسم. البته ناراحتم از اینکه قلم خوبی ندارم، ولی حالا برای این که عقده ی دلم وا شه مینویسم.

مدینه، شهر پیامبر، شهر فاطمه، شهر بقیع...
مدینه شهر عشق... شهر عاشقی.... شهر غربت...
آه.... آه... چقدر تو مدینه این کلمه می چسبه... آه.... آه.... تو مدینه آه که می کشی خود به خود اشکت در میاد...
از جوهر? العاصمه (هتل) که عزم زیارت می کنم، غسل زیارت که می کنم، وضو که می گیرم...
 وای... خدای من...
من این جا چه می کنم... تسبیحم را گرفتم دستم... آرام آرام از اتاق میام پائین...
توی راه به این دست فروشای کنار خیابون کاری ندارم... خریدامو گذاشتم برای بعد...
فقط دارم به این فکر می کنم که چطور برم زیارت که منو راه بدن... هر چی فکر می کنم چیزی به ذهنم نمیاد... جز اینکه میگم: ... و سجیّتکم الکرم ....    و عادتکم الاحسان.... و یا این آیه رو می خونم: ... و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاوک.....
دارم به مسجد النبی (صلی الله علیه و آله) نزدیک میشم.... اوه اصلا یادم نبود... راستی حاج صادق هم با منه...
خوش به حالش... چه دل پاکی داره.... بهش میگم صادق جان... برا منم دعا کن... میخنده....
به خودم قول داده بودم که از این درهایی که به نام اون سه تا متخلف ملعونه وارد نشم... برای همین باید برم دور بزنم تا از درای دیگه وارد شیم.... وقتی داشتم اون سه تا رو لعن می کردم حاجی بهم می گفت: بی انصاف یواش بگو میگیرنمون، میبرنمون ستاد امر به منکر و نهی از معرف ها...
بعدش با هم کلّی میخندیدم... گفتم که حاجی خیلی پسره باحالیه....
آروم آروم میرسم مقابل ضریح رسول گرامی اسلام... خیلی سخته تصوّرش...
الان که دارم این متنو مینویسم و به اون لحظه ها فکر میکنم... میبینم چه لحظه های خوبی بود...
دلم میخواد یه کم اینجا وایستم.... با پیامبر خدا حرف بزنم... درد دل کنم... ولی این نامردا نمیذارن...
برمیگردم کمی عقب تر وایمیستم و ...
گریه داره واقعا... خود به خود اشکت جاری میشه...
« و لمّا دخلوا علیه قالوا یا ایها العزیز مسّنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاع? مزجاه ....»
و چند لحظه سکوت.....
......          .......                          .......
و حالا یا دریا گریه ....                  .....                    .....
و حالا یه دنیا التماس.....     .........                     .....                       .......
کم کم آرا م میشوم... جان میگیرم.... می ایستم.... راه می روم.... می رسم.... دوباره سلام می دهم.... و اجازه می گیرم... برای زیارت پاره ی تنش....
و حال از باب جبرئیل وارد می شوم...
و دوباره من.... با بغضی در گلو و آهی از سینه....
فریادی خاموش می زنم....که
السلام علیک یا فاطم? الزهراء....      ....        .....   
 


کلیدواژه ها: برگزیده(33)|
:: به تاریخ سه شنبه 91/4/6 ساعت 3:44 عصر

بعد از نماز عصر فقط چند دقیقه وقت دارم برای رفتن به بقیع، توی این شش روز هنوز دل سیر نشدم از اومدن به اینجا، اینجا... بقیع... ثانیه های آخر... و این.... من...
زیارت نامه رو با بارونی از اشک خوندم... بغض غریبی گلومو گرفته... هر چی می خوام دل بکنم نمیشه، هی یه قدم میرم عقب... دوباره چند قدم بیشتر میام جلو... هی خداحافظی می کنم... باز میبینم که خیلی چیزا رو نگفتم.... هی میشینم... هی بلند میشم.... دیگه حالا من تنها نیستم... صدای فریاد بچه های کاروان بقیع رو پر کرده، یکیشون داد میزد، اون یکی فریاد... اون یکی دستاشو گذاشته روی سرش... و یکی هم تنش میلرزه... و من... خیلی سخته، چقدر غریب... قلبم درد گرفته... دیگه اشکی ندارم.... صدام کلّاً گرفته....
ولی باید بریم... عقب عقب اومدیم بیرون.... ولی هنوز نگام به اون چهار صورت قبره که غریبی رو فریاد میزنن...
....        .........      .......
نَفس دیگر نمی آید ز سینه....  ......     خداحافظ خداحافظ مدینه.... ....         ......
و باز این منم که دستامو بلند کردم که خدای من... به خاطر غربت... منو ببخش... خداوند... نزدیک تر از....


کلیدواژه ها: خاطره(55)|
:: به تاریخ دوشنبه 91/4/5 ساعت 4:0 صبح

دارم قدم قدم، یواش یواش را می رم، آخه بهم گفته بودن اینجا که داری راه میری، یه اتفاقایی افتاده.... گفته بودن اینجا همون جاس که.... همون جاس که دست امام حسن (علیه السلام) تو دست مادر (سلام الله علیها) بود... همون جاس که یه نفر از سر کوچه پیدا شد.... همون جاس که مادر...
همون جاس که مادر زمین خورد... اینجا همون جاس که از صدای ضربه ی دست اون نامرد، صدای عرشیان و فرشیان بلند شد... اینجا همون جاس... همون جایی که قطره های خون از میخ در سرازیر شد... اینجا همون جاس.... باب جبرئیل
حالا من با یه حس غریب و با یه حال عجیب دارم روی بال فرشته ها راه میرم و خیلی مواظبم که....
از باب جبرئیل که وارد شدم، دست ادب گذاشتم روی سینه، گفتم دست... یادم افتاد از دست...
زانو زدم و نشستم، السلام علیک یا فاطمه الزهرا، السلام علیک یا بنت رسول الله، السلام علیک یا بنت خیر خلق الله، السلام علیک ایتها المظلومه المغصوبه، السلام علیک ایتها المضطهده المقهوره.....
و باز این منم که دستانم را به درگاه خدا بلند کردم، که خدایا مرا ببخش، به حق اینجا، به حق این لحظه، به حق این زمان و به حق مادرم.... خداوند.... نزدیک تر از...


کلیدواژه ها: خاطره(55)|
:: به تاریخ یکشنبه 91/4/4 ساعت 7:0 عصر
<   1   2   3   4   5   >>   >  
رفقا [دات] آی آر
رفقا دات آی آر

امام علی علیه السلام: در گمراهی فرد همین بس که مردم را به چیزی امر کند که خود آن را به جا نمی آورد و از چیزی باز دارد که خود آن را ترک نمی کند.

«رفقا» وبلاگی است دوستانه، برای دور هم نگه داشتن دوستان صمیمیِ قدیمی. باشد که یکدیگر را «تا بهشت» همراهی کنیم... ان شاء الله.

تصویر برگزیده
تصویر برگزیده
ویژه ها
دفتر حفظ و نشر آثار امام خامنه ای

بیان معنوی - دفتر نشر آثار و اندیشه های حجة الاسلام علیرضا پناهیان

اسلام کوئست

سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی Aviny.com

موسسه فرهنگی بیان هدایت نور

طرحی برای فردا

جامعه مجازی تدبر در قرآن کریم

خبرگزاری دانشجو
موسیقی وبلاگ
آمار وبلاگ
بازدید امروز 247 بار
بازدید دیروز 428 بار
مجموع بازدیدها 1160210 بار

تعداد مطالب وبلاگ 300 تا