سفارش تبلیغ
صبا ویژن
حدیث

حکمرانیها میدانهاى مسابقت مردان است . [نهج البلاغه]

وبلاگ رضویّون


آخرین عناوین:
رفقا در فضای مجازی
وب سایت مذهبی، فرهنگی، آموزشی میثاق
عشق مشعلدار
حقوق جزا و جرم شناسی
رایة الهدی
دارالقرآن الکریم فولادشهر
خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
پاسخ به پرسشهای رایانه ای


کانون دانش آموختگان دانشکده تربیت مدرس قرآن مشهددرباره ماتماس با ماخبرخوانپیام رسانعناوین وبلاگصفحه اصلی

بچه مثبت ها

درس «زبانِ قرآن» داشتیم با جناب استاد علمی. اواسط دی ماه 89 بود و آخرایِ ترمِ آخر (یعنی 7)... و ما عاشقانِ علم و دانش همچنان به کلاس می آمدیم... (و این داستان همچنان ادامه دارد...)

پ. ن. 1: نشون به اون نشون که کلاس به دلیل قلّت تعداد توی دفتر جناب استاد برگزار شد.
پ. ن. 2: بنده عکاس قضیه هستم!
پ. ن. 3: این «بچه مثبت» با اون «بچه مثبت» سردرِ وبلاگ فرق میکنه ها! (دقت کنید.)


کلیدواژه ها: خاطره(55)|
:: به تاریخ چهارشنبه 91/7/5 ساعت 5:29 عصر

دست من گیر
 که این دست
 همان است که من
 سال ها از غم هجران تو بر سر زده ام...


چند وقت پیش که حاج حسین عزیز به مدینه مشرف شده بود، دلمون هوای مدینه رو داشت، حالا هم که سجاد عزیز راهی کربلا شده، هوای کربلا گرفته ایم...
اولّش، یعنی همش از روز تولد حضرت زهرا سلام الله علیها شروع شد، همون روزی که من مجری برنامه بودم، برنامه که تموم شد اومدم پایین دفتر بسیج دیدم حاج حسین داره با یه بنده خدایی صحبت میکنه، تا منو دیدن حاجی با صدای بلند و شور و هیجان خاصّی منو صدا زد... خلاصه مشخص شد ایشون از طرف دانشگاه فردوسی اومدن و برای فعالیت های قرآنیشون نیاز به همکاری دارن... سر صحبت باز شد از این طرف و اون طرف، تا اینکه ایشون که اسمشون آقای قمشه ای بود، گفتند که برای نیمه شعبان زائر میبرن کربلا، این حرف همانا و پاپیچ شدن منو و حاج حسین همانا که هر طور شده بایست ما رو هم ببری...
خلاصه از اون انکار و از ما اصرار تا اینکه قبول کرد پیگیری کنه ببینه اگه کسی انصراف داده ما رو جایگزین کنن....
نمیدونم وقتی بخوان کسی رو دعوت کنن... نمیدونم چی میشه...
حدود نیمه ماه تیر بود که همزمان بود با روزای اول ماه شعبان، حدود سه یا چهار روز از شروع زندگی مشترکم گذشته بود...، که ما راهی سرزمین بلا شدیم...
منو و محمدرضا و جواد، حاج حسین متاسفانه از قافله ی ما جا موند...
حرکتمون از دانشگاه تهران بود... اتوبوس ما شماره ی 5 بود، شاید به نیت 5 تن آل عبا علیهم السلام، و شماره ی من تو لیست مانیفست 3 بود، شاید به نیت....
پس از آشنایی با مسئول اتوبوس، من شدم تدارکات اتوبوس...
یادش بخیر... خیلی لحظات شیرینی بود... همه جوون... همه عاشق...
نمیشه همه ی سفر رو شرح داد ولی شاید بشه چند تا از اون مطلب قشنگارو بیان کنم، مثلا یادمه توی مرز مهران خیلی معطل شدیم، دلیلش هم معلوم نبود، یه ربطی به عراقیا داشت، هوا هم خیلی گرم بود، در اوج گرما، ساعت حدود 1 یا 2، ناگهان دیدیم صدای بچه های کاروان فضا رو پر کرد. همه جمع شدن، مجلس روضه و سخنرانی و گریه و سینه زنی و ...
600 تا دانشجو با یک صدا و نظم خاصی در حال عزاداری...
آخر هم دعا کردیم، شاید لحظاتی نگذشت که مرز باز شد و ما از مرز عبور کردیم...


کلیدواژه ها: خاطره(55)| کربلا(4)|
:: به تاریخ شنبه 91/6/18 ساعت 1:2 عصر

تعبیر خواب های مشوّش دانشجو!

چند روز پیش داشتم بعد از مدتی وسایلم رو نظم و ترتیبی می دادم که ناگهان بین کاغذهای انبوه، متوجه یه نسخه ای خطی شدم مربوط به حوالی سال های 86 یا 87، و بعید می دانم هیچ گونه کپی از روی آن -مگر یکی نزد نویسنده- موجود بوده باشد. این نسخه به دست خود نویسنده ی محترم که از دوستان عزیز و خوش ذوق بنده و نیز شماری از شما بینندگان می باشد، جهت چاپ در نشریه ی پناه نوشته شده و به بنده تحویل داده شد، که البته خاطرم نیست به چه دلیل موفق به چاپ آن نشدیم (یا نشدند!)، و این نسخه ی خطی کماکان نزد بنده ماند تا امروز (پاورقی ها از بندست):

روزی در 10 و اندی سال قبل از کشف جیوه از مفابل دارالعماره می گذشتم که دوست هم دانشکده ای ام یعنی آقای «ابن دیرین» را دیدم که از من زودتر فارغ التحصیل شده بود. اوضاع و احوال وی را جویا شدم، فهمیدم که وی تعبیر خواب مردم می کند. به وی گفتم که دوستان هم دوره ای من خواب هایی بس شگفت می بینند که تعبیرش فقط به دست توست. گفتم کتابی بنویس مثل خیلی از نویسندگان که شب می خوابند و صبح کتاب می نویسند. گفتم تو دانشگاهی هستی و بهتر می دانی که مسئولین چه خوابی برای دانشجویان دیده اند. القصه از من اصرار بود و از وی انکار تا این که گوشه ی سبز هزار تومانی را از گوشه ی جیبِ تار عنکبوت گرفته نشان وی دادم... چشمانش برقی زد و پَرِ مرغِ بیک (Bic) را بر قلمدان گذاشت و بر سینه ی سفید کاغذ چنین راند:
«اگر دانشجویی در خواب بیند که بر اسبی تندرو سوار است تعبیرش چنین باشد که فردا هر دو سرویس دانشکده بیاید.1
اگر دانشجویی در خواب بیند که در حال غرق شدن است تعبیرش چنین باشد که یک درسش در حال حذف شدن است و باید به اداره آموزش مراجعه کند.
اگر در خواب بیند که مرده است بداند که فردا استاد از او خواهد پرسید و وی بی جواب خاموش خواهد ماند، اگر دید که گرز آتشین بر سر وی می کوبند بداند که قلم استاد بر منفی رقم خورده است.
اگر دانشجو در خواب بیند که وی را تا آسمان هفتم بالا برده اند بداند که روز دانشجو نزدیک است.
اگر در خواب بیند که بعد از گذراندن 7خان و تحمّل مشقّت طاقت فرسا سیم و زر فراوان به دست آورده، بداند که وام دانشجویی را به زودی می دهند.2
و اگر در خواب بیند که گهگاهی شهابی در آسمان ظهور می کند بداند که نشریه ی پناه چاپ می شود.3»
بعد از شنیدن چنین تعبیراتی، بر اندک مخ وی هم شک کردم. از او جدا شدم و راه خود را به سوی دانشکده در پیش گرفتم و رفتم.

مهدی خدادوست

__________
1- اون روزا ما دو تا مینی بوس داشتیم به عنوان سرویس که گاهی دیر و زود میومدن. یه دفعه یادمه که تو زمستون این رانندهه که ماشینش خراب شده بود چند بار رفت و برگشت و ما رو به یه سواری برد یه جای دیگه و بعدش تازه با یه مینی بوس دیگه فرستادمون دانشکده. این دیر رسیدنا خجالت کشیدن سر کلاسش مال ما بود.
2- این اواخر که خیلی اذیت کردن دانشجوهای دانشگاه ما رو بابت این وام. وزارت علومیا فکر میکردن چون ما زیر نظر اوقافیم اوقاف به دانشجوهه تسهیلات مالی می ده، اوقافم که حتماً فکر میکرده وزارت علوم... . از اونجا مونده، از اینجا رونده!!!
3- اونوقتا چاپ فصلنامه ی پناه به نظرم خیلی نظم و سامونی نداشت، ولی بعده ها خیلی بهتر شد. الآنم که تبدیل به ماهنامه شده تا جایی که خبر دارم چاپش هنوز ادامه داره. حسین! یادت به خیر!


کلیدواژه ها: خاطره(55)| برگزیده(33)|
:: به تاریخ شنبه 91/6/11 ساعت 10:20 صبح

سر بر روی شانه های مهربانت می گذارم 
عقده ی دل می گشاید گریه ی بی اختیارم 
از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم 
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم 
دوست دارمن 
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم 
بی تو بودن را برای تو بودن دوست دارم 

*حسن جان میدونم جایی که هستی کسی همچون مدیر نیست که سر بر روی شانه هایت بگذارد و تو....
*سلامتی حسن جون و آقای مدیر که مهر و محبتش نسبت به همه بچه ها فراگیر بود صلوات.
*شعر برگرفته از وبلاگ دوران تنهایی. گل تقدیم شما


کلیدواژه ها: خاطره(55)|
:: به تاریخ چهارشنبه 91/6/1 ساعت 9:40 صبح

ما و سرهنگ

یکی از همسفرای با صفا و دوست داشتنی ما سه نفر، یه سروان نیرو انتظامی بود به نام «علی». البته بین بچه ها معروف بود به «سرهنگ»! خیلی دل صافی داشت. تو علی آباد استان گلستان مشغول بود. یه بار که منتظر جمع شدن بچه ها تو اتوبوس بودیم سر حرف رو باز کردم و ازش در مورد کارش پرسیدم، در مورد این که اونایی که میگیرید چه واکنشی دارن یا چه جور آدمایی هستن، یا وقتی بازداشت میشن بعدش چی میشه و... . صحبت رسید به این که بی حجابایی که میگیرین چه جور آدمایین، چه برخوردی می کنن و...؟ بین چیزایی که گفت یه چیزی برام خیلی مهم بود؛ می گفت اینا خیلیاشون نمی دونن؛ یعنی، بهشون یاد ندادن بد بودن خیلی رفتا را رو. بعد از بازداشت هم، گاهی با معذرتخواهی و اومدن پدر و مادراشون قضیه ختم میشه...
می خوام اینو بگم: درسته که توی این جنگ نرم، خیلی چیزا با دخالت مستقیم دشمن اتفاق میفته اما... اما بعضیا واقعاً بی اطلاعن، آموزش لازم رو ندیدن، چه از طرف خانواده و چه فضای بزرگتری که توش زندگی می کنن، مثل فامیل و محله و دوستان و... ، و قصد فساد ندارن. به نظر من ما نباید به چشم دشمن و کسی که آگاهانه میخواد به ما ضربه بزنه بهشون نگاه کنیم؛ بلکه باید با نگاه دلسوزانه باهاشون برخورد کنیم. باید مردم رو دوست داشته باشیم تا بتونیم کمکشون کنیم.
ببینید قرآن راجع به پیامبرمون چی گفته:

لَقَد جَاءَکُم رَسُولٌ مِّن أَنفُسِکُم عَزِیزٌ عَلَیهِ مَا عَنِتُّم حَرِیصٌ عَلَیکُم بِالمُؤمِنینَ رَءوفٌ رَّحیم‏ (توبه: 128)
هر آینه پیامبرى از خود شما بر شما مبعوث شد، هر آنچه شما را رنج مى‌دهد بر او گران مى‌آید. سخت به شما دلبسته است و با مؤمنان رئوف و مهربان است.

باید مردممون رو دوست داشته باشیم... باید مردممون رو دوست داشته باشیم...

پ. ن: عکس، مربوطه به سامرا، شعبان المعظم 1432.


:: به تاریخ پنج شنبه 91/4/22 ساعت 12:7 صبح

بعد از نماز عصر فقط چند دقیقه وقت دارم برای رفتن به بقیع، توی این شش روز هنوز دل سیر نشدم از اومدن به اینجا، اینجا... بقیع... ثانیه های آخر... و این.... من...
زیارت نامه رو با بارونی از اشک خوندم... بغض غریبی گلومو گرفته... هر چی می خوام دل بکنم نمیشه، هی یه قدم میرم عقب... دوباره چند قدم بیشتر میام جلو... هی خداحافظی می کنم... باز میبینم که خیلی چیزا رو نگفتم.... هی میشینم... هی بلند میشم.... دیگه حالا من تنها نیستم... صدای فریاد بچه های کاروان بقیع رو پر کرده، یکیشون داد میزد، اون یکی فریاد... اون یکی دستاشو گذاشته روی سرش... و یکی هم تنش میلرزه... و من... خیلی سخته، چقدر غریب... قلبم درد گرفته... دیگه اشکی ندارم.... صدام کلّاً گرفته....
ولی باید بریم... عقب عقب اومدیم بیرون.... ولی هنوز نگام به اون چهار صورت قبره که غریبی رو فریاد میزنن...
....        .........      .......
نَفس دیگر نمی آید ز سینه....  ......     خداحافظ خداحافظ مدینه.... ....         ......
و باز این منم که دستامو بلند کردم که خدای من... به خاطر غربت... منو ببخش... خداوند... نزدیک تر از....


کلیدواژه ها: خاطره(55)|
:: به تاریخ دوشنبه 91/4/5 ساعت 4:0 صبح

دارم قدم قدم، یواش یواش را می رم، آخه بهم گفته بودن اینجا که داری راه میری، یه اتفاقایی افتاده.... گفته بودن اینجا همون جاس که.... همون جاس که دست امام حسن (علیه السلام) تو دست مادر (سلام الله علیها) بود... همون جاس که یه نفر از سر کوچه پیدا شد.... همون جاس که مادر...
همون جاس که مادر زمین خورد... اینجا همون جاس که از صدای ضربه ی دست اون نامرد، صدای عرشیان و فرشیان بلند شد... اینجا همون جاس... همون جایی که قطره های خون از میخ در سرازیر شد... اینجا همون جاس.... باب جبرئیل
حالا من با یه حس غریب و با یه حال عجیب دارم روی بال فرشته ها راه میرم و خیلی مواظبم که....
از باب جبرئیل که وارد شدم، دست ادب گذاشتم روی سینه، گفتم دست... یادم افتاد از دست...
زانو زدم و نشستم، السلام علیک یا فاطمه الزهرا، السلام علیک یا بنت رسول الله، السلام علیک یا بنت خیر خلق الله، السلام علیک ایتها المظلومه المغصوبه، السلام علیک ایتها المضطهده المقهوره.....
و باز این منم که دستانم را به درگاه خدا بلند کردم، که خدایا مرا ببخش، به حق اینجا، به حق این لحظه، به حق این زمان و به حق مادرم.... خداوند.... نزدیک تر از...


کلیدواژه ها: خاطره(55)|
:: به تاریخ یکشنبه 91/4/4 ساعت 7:0 عصر

اعیاد شعبانیه رو به همگی تبریک می گم. اینجا چند تا عکس هست از سفر ما و رفقا به کربلای معلّا. مال روز 23 تیر 1390ـه (یا یه روز قبل یا بعدش). ان شاءالله به زودی نصیب خودتونم بشه. غرض یادآوری روزای خوشه...

ادامه مطلب...

کلیدواژه ها: خاطره(55)| کربلا(4)|
:: به تاریخ یکشنبه 91/4/4 ساعت 11:1 صبح

ثانیه های حضورم در مدینه یکی پس از دیگری در حال سپری شدنند و من همچنان در پی آنم که خودم را بیابم، به این سو و آن سو میزنم، می روم، می آیم، می گریم، می خندم، سلام می دهم، خداحافظی می کنم و باز نرفته برمیگردم، یا رسول الله، ای پیامبر خوبی ها، فقط به این امید آمده ام که اجابتم نمایید، ای بهترین خلق، ای ختم رسل، یاد می آورم زمان حیاتت را که اگر گنه کاری به سویت می شتافت چه برخوردی با وی می کردید، امیدش می دادید و برایش دعا می کردید، با آغوش باز می پذیرفتیدش، و شاید نوازشش می کردید... ای نبیّ خدا، ای خدای خُلق حَسن، ای دارای خلق عظیم، نوازشی بنما، فقیر را، گرفتار را، این بنده ی گنه کار را بپذیر، و برایش دعا کن...
مدینه غربتش را تماماً به رخم می کشد و من هنوز در شهر رسولم، شهر پیامبر، شهر نزول، شهر نبی... خدایا اگر حال اجابتم نکنی پس کی؟! خدایا از این وسیله ی شفاعت، بهتر و بالاتر از کجا بیاورم؟! خدای من، ای بخشاینده، به حق رسولت مرا ببخش... به حق رسولت... به حق این ماه، ماه رسولت... خداوند... نزدیک تر از...


کلیدواژه ها: خاطره(55)|
:: به تاریخ یکشنبه 91/4/4 ساعت 4:0 صبح

شکر خدا میدونیم که جناب آقای رضایی، برادر عزیزم، عازم سفر به مدینه ی منوره و مکه ی مکرمه هستند. این متن رو به یاد شعبان دو سال پیش نوشتم که منم توفیق حضور توی این فضای آسمونی رو داشتم. امیدوارم که حسین با دست پر از این سفر برگرده، همین جا از حسین آقا التماس دعا داریم و ازش میخوایم که اگه حالی پیدا کرد اون آخر لیست دعاهاش ما رو هم یاد کنه.

از روز اولی که این قرعه به نامم افتاد همه چی برام عوض شد، نمیدونم چه حسی بود، چه حالی بود، از کجا پیداش شد، احساس میکردم هنوز برای سفر آماده نیستم، راستش تنها چیزی که خیلی اذیتم میکرد بار گناهم بود که خیلی به خاطرش عذاب وجدان داشتم و در کنارش اون بیماری لعنتی که دست از سرم برنمیداشت، به هر حال من دیگه اسمم دراومده بود و باید میرفتم. به این فکر افتادم که دیگه کم کم خودم رو برای این سفر آماده کنم، دوتا کار اساسی باید انجام میدادم، یکیش توی این موقعیت این بود که از گناهام توبه کنم، چندین بار از امام رئوف علیه السلام خواستم از خدا بخوان که خدا منو ببخشه، و... کار دیگه باید فکری برای بیماریم میکردم، هر چی این در و اون در زدم نشد، فقط توسل کردم به ائمه علیهم السلام. این تنها کاری بود که میشد انجام داد. حالا ساعت دو بعد از ظهر روز نوزده شعبانه و من و حاج صادق بادوست نشستیم کنار هم و منتظر اعلام شروع پروازیم. گوشیامونم خاموش کردیم و شروع کردیم به ذکر و دعا و استغفار....
و الان حدود ساعت چهار بعد از ظهر به وقت عربستانه که من در حالی که مات و مبهوتم، دارم از پله های این پرنده ی غول آسا میام پایین. الان دارم گریه میکنم، نمیدونم چرا...
اینجا فضا خیلی گرفته اس. خیلی غریبه، وای از غربت مدینه...
اینجا مدینه است... بگذریم از اتفاقایی که افتاد نمیخوام خاطره بنویسم، بیشتر میخوام اون حال و هوا رو ترسیم کنم... چه حسی خوبی بود... به محض رسیدن رفتیم مسجدالنبی (صلی الله علیه و آله) و این آیه رو روحانی کاروان میخوند: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللَّهَ تَوَّابًا رَّحِیما» و من چه خوب احساس میکردم که چقدر این آیه مرا در بر میگیرد، چون به تمام معنا به خودم ظلم کردم و حال فقط آمده ام که رسول خدا برایم طلب آمرزش کند... البته شفای بیماریم را هم...

 

ان شاء الله ادامه دارد...


کلیدواژه ها: خاطره(55)| برگزیده(33)|
:: به تاریخ شنبه 91/4/3 ساعت 7:0 عصر
<   1   2   3   4   5   >>   >  
رفقا [دات] آی آر
رفقا دات آی آر

امام علی علیه السلام: در گمراهی فرد همین بس که مردم را به چیزی امر کند که خود آن را به جا نمی آورد و از چیزی باز دارد که خود آن را ترک نمی کند.

«رفقا» وبلاگی است دوستانه، برای دور هم نگه داشتن دوستان صمیمیِ قدیمی. باشد که یکدیگر را «تا بهشت» همراهی کنیم... ان شاء الله.

تصویر برگزیده
تصویر برگزیده
ویژه ها
دفتر حفظ و نشر آثار امام خامنه ای

بیان معنوی - دفتر نشر آثار و اندیشه های حجة الاسلام علیرضا پناهیان

اسلام کوئست

سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی Aviny.com

موسسه فرهنگی بیان هدایت نور

طرحی برای فردا

جامعه مجازی تدبر در قرآن کریم

خبرگزاری دانشجو
موسیقی وبلاگ
آمار وبلاگ
بازدید امروز 18 بار
بازدید دیروز 281 بار
مجموع بازدیدها 1160726 بار

تعداد مطالب وبلاگ 300 تا