سفارش تبلیغ
صبا ویژن
حدیث

بنده، دانشمند نباشد مگر آنکه بر بالاتر ازخود حسد نورزد و فروتر از خود را خوار نشمرد [امام باقر علیه السلام]

وبلاگ رضویّون


آخرین عناوین:
رفقا در فضای مجازی
وب سایت مذهبی، فرهنگی، آموزشی میثاق
عشق مشعلدار
حقوق جزا و جرم شناسی
رایة الهدی
دارالقرآن الکریم فولادشهر
خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
پاسخ به پرسشهای رایانه ای


کانون دانش آموختگان دانشکده تربیت مدرس قرآن مشهددرباره ماتماس با ماخبرخوانپیام رسانعناوین وبلاگصفحه اصلی

یادش به خیر با بچه ها دسته جمعی میرفتیم حرم امام رضا ع زیارت......

توفیقی شده اینبار توی قم به زیارت خواهر امام رضا میریم ولی دلم برا مشهد هم تنگ شده .......

خدایا زیارت همه ائمه در این دنیا کثیرا کثرا (با معرفت)برای ما عنایت بفرما و در اخرت شفاعتشان را نصیبمان بفرما....


کلیدواژه ها: مشهد(3)|
:: به تاریخ سه شنبه 91/4/6 ساعت 11:6 صبح

خبرگزاری فارس: ناگفته‌هایی از حادثه‌ سوء قصد به رهبر معظم انقلاب

حالا شاید بهتر بشود فهمید چرا سال‌هاست ضربان قلب این مردم می‌گوید: "دست" خدا بر سر ماست... این دست، رنگ خدا را دیده و طعم بهشت را چشیده، سوغات یک سفر غیبی به آن سوی ابرهاست که پیش رهبر مانده تا به قول دکتر میلانی: "با دست موعود بیعت کند..."

ادامه: ناگفته‌هایی از حادثه‌ سوء قصد به رهبر معظم انقلاب


کلیدواژه ها: امام خامنه ای(9)|
:: به تاریخ دوشنبه 91/4/5 ساعت 6:23 عصر

خواستم برای آخرین بار بهش زنگ بزنم تا قبل از رفتنش یه بار دیگه صداشو بشنوم... اما انگار دیر شده بود... تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش می باشد... تلفن همراه مشترک مورد نظر... حیف شد... می دونستم پنجِ چهار (همونطور که خودش تو پیامک نوشته بود) پرواز می کنه اما نمی دونستم دقیقاً چه ساعتی. دلم از همون موقع براش تنگ شد... خیلی تنگ شد. کاش زودتر باهاش تماس گرفته بودم. البته از آخرین تماسمون با همدیگه مدت زیادی نمی گذره اما خب... دله دیگه!
پیامک حلالیت فرستاده بود! حلال کردم حسین جان، گرچه تویی که باید منو حلال کنی رفیق...
فوق العاده منتظر به سلامت برگشتنتم.
نمی نویسم التماس دعا...
التماس به سلامت برگشتن

پ. ن: عنوان این پست می توانست «هر کجا هست خدایا به سلامت دارش» باشد.


کلیدواژه ها: دلتنگی(2)|
:: به تاریخ دوشنبه 91/4/5 ساعت 10:54 صبح

بعد از نماز عصر فقط چند دقیقه وقت دارم برای رفتن به بقیع، توی این شش روز هنوز دل سیر نشدم از اومدن به اینجا، اینجا... بقیع... ثانیه های آخر... و این.... من...
زیارت نامه رو با بارونی از اشک خوندم... بغض غریبی گلومو گرفته... هر چی می خوام دل بکنم نمیشه، هی یه قدم میرم عقب... دوباره چند قدم بیشتر میام جلو... هی خداحافظی می کنم... باز میبینم که خیلی چیزا رو نگفتم.... هی میشینم... هی بلند میشم.... دیگه حالا من تنها نیستم... صدای فریاد بچه های کاروان بقیع رو پر کرده، یکیشون داد میزد، اون یکی فریاد... اون یکی دستاشو گذاشته روی سرش... و یکی هم تنش میلرزه... و من... خیلی سخته، چقدر غریب... قلبم درد گرفته... دیگه اشکی ندارم.... صدام کلّاً گرفته....
ولی باید بریم... عقب عقب اومدیم بیرون.... ولی هنوز نگام به اون چهار صورت قبره که غریبی رو فریاد میزنن...
....        .........      .......
نَفس دیگر نمی آید ز سینه....  ......     خداحافظ خداحافظ مدینه.... ....         ......
و باز این منم که دستامو بلند کردم که خدای من... به خاطر غربت... منو ببخش... خداوند... نزدیک تر از....


کلیدواژه ها: خاطره(55)|
:: به تاریخ دوشنبه 91/4/5 ساعت 4:0 صبح

دارم قدم قدم، یواش یواش را می رم، آخه بهم گفته بودن اینجا که داری راه میری، یه اتفاقایی افتاده.... گفته بودن اینجا همون جاس که.... همون جاس که دست امام حسن (علیه السلام) تو دست مادر (سلام الله علیها) بود... همون جاس که یه نفر از سر کوچه پیدا شد.... همون جاس که مادر...
همون جاس که مادر زمین خورد... اینجا همون جاس که از صدای ضربه ی دست اون نامرد، صدای عرشیان و فرشیان بلند شد... اینجا همون جاس... همون جایی که قطره های خون از میخ در سرازیر شد... اینجا همون جاس.... باب جبرئیل
حالا من با یه حس غریب و با یه حال عجیب دارم روی بال فرشته ها راه میرم و خیلی مواظبم که....
از باب جبرئیل که وارد شدم، دست ادب گذاشتم روی سینه، گفتم دست... یادم افتاد از دست...
زانو زدم و نشستم، السلام علیک یا فاطمه الزهرا، السلام علیک یا بنت رسول الله، السلام علیک یا بنت خیر خلق الله، السلام علیک ایتها المظلومه المغصوبه، السلام علیک ایتها المضطهده المقهوره.....
و باز این منم که دستانم را به درگاه خدا بلند کردم، که خدایا مرا ببخش، به حق اینجا، به حق این لحظه، به حق این زمان و به حق مادرم.... خداوند.... نزدیک تر از...


کلیدواژه ها: خاطره(55)|
:: به تاریخ یکشنبه 91/4/4 ساعت 7:0 عصر

اعیاد شعبانیه رو به همگی تبریک می گم. اینجا چند تا عکس هست از سفر ما و رفقا به کربلای معلّا. مال روز 23 تیر 1390ـه (یا یه روز قبل یا بعدش). ان شاءالله به زودی نصیب خودتونم بشه. غرض یادآوری روزای خوشه...

ادامه مطلب...

کلیدواژه ها: خاطره(55)| کربلا(4)|
:: به تاریخ یکشنبه 91/4/4 ساعت 11:1 صبح

ثانیه های حضورم در مدینه یکی پس از دیگری در حال سپری شدنند و من همچنان در پی آنم که خودم را بیابم، به این سو و آن سو میزنم، می روم، می آیم، می گریم، می خندم، سلام می دهم، خداحافظی می کنم و باز نرفته برمیگردم، یا رسول الله، ای پیامبر خوبی ها، فقط به این امید آمده ام که اجابتم نمایید، ای بهترین خلق، ای ختم رسل، یاد می آورم زمان حیاتت را که اگر گنه کاری به سویت می شتافت چه برخوردی با وی می کردید، امیدش می دادید و برایش دعا می کردید، با آغوش باز می پذیرفتیدش، و شاید نوازشش می کردید... ای نبیّ خدا، ای خدای خُلق حَسن، ای دارای خلق عظیم، نوازشی بنما، فقیر را، گرفتار را، این بنده ی گنه کار را بپذیر، و برایش دعا کن...
مدینه غربتش را تماماً به رخم می کشد و من هنوز در شهر رسولم، شهر پیامبر، شهر نزول، شهر نبی... خدایا اگر حال اجابتم نکنی پس کی؟! خدایا از این وسیله ی شفاعت، بهتر و بالاتر از کجا بیاورم؟! خدای من، ای بخشاینده، به حق رسولت مرا ببخش... به حق رسولت... به حق این ماه، ماه رسولت... خداوند... نزدیک تر از...


کلیدواژه ها: خاطره(55)|
:: به تاریخ یکشنبه 91/4/4 ساعت 4:0 صبح

سلام حسین جان، حتماً الان دل تو دلت نیست، خوش به حالت، به حالت غبطه می خورم، واقعا خوش به سعادتت، ببین چه کار کردی که این توفیق بزرگ نصیبت شده، ماه شعبان، مدینه منوره، ماه شعبان طواف کعبه، نمیدونی چه حالی داره، واقعا خوشا به حالت....
حسین جان، عزیز دلم الان که دارم این متن رو برات مینویسم خیلی دلم میخواست کاش اینجا بودی تا باهات حرف میزدم و این جمله ها رو رودررو بهت میگفتم، ولی حیف که الان از هم دوریم، حسین جان اول ازت میخوام که منو ببخشی، به خاطر همه چی، به خاطر همه ی ناراحتی ها و زحماتی که برات ایجاد کردم، بعدش میخوام بهت بگم که حسین جان:
داری میری یه جایی که شاید دیگه هیچ وقت نصیبت نشه، داری میری قدم بذاری توی بهترین مکان ها، داری میری یه جایی که یه روزی ائمه ی اطهار علیهم السلام اونجا قدم گذاشتن و الان هم فرشته ها ثانیه های اونجا رو پُر میکنن. عزیز دلم حسین جان، ازت میخوام که فراموش نکن کجایی؟! یادت باشه ائمه ی اطهار علیهم السلام زنده اند، یادت باشه رسول خدا زنده اند، یادت باش مادر سادات (روحی لها الفدا) الان دارن تو رو میبینن، اینا رو خودت خوب میدونی، ولی بذار بازم یادآوری بشه، وقتی میری حرم، وقتی میری بقیع، وقتی میری باب جبرئیل، وقتی داری میری طواف، وقتی زیر ناودون طلا وایستادی، یادت باشه، یادت باشه اونجا هر چی بخوای بهت میدن، یادت باشه اونجا همه ی حرفاتو میشنون، اونجا دیگه با کسی تعارف نکن، یادت باشه اونجا رو راست باشی، دستتو دراز کن، دستتو میگیرن، قلبتو بذار برات خدایی کنن، اشکاتو با خودت نیاری ایران، هر چی داری همونجا خالی کن، درد دلاتو بگو، یادت باشه کم نخوای، هر چی بخوای بهت میدن....
حسین جان، حسین جان، از وقتت بیشترین استفاده رو بکن، سعی کن تا میتونی تو هتل نمونی، استراحت هم خواستی بکنی برو حرم، برو حرم...
حسین جان، داداش عزیز، حالا دیگه حاجی شدی، حاج حسین، وقتی هواپیمات تو مدینه نشست، وقتی وضو گرفتی برای اولین بار بری مسجدالنبی (صلی الله علیه و آله)، وقتی داشتی اون سه تا متخلّف رو لعنت میکردی، وقتی رفتی باب جبرئیل، وقتی رفتی پیش اصحاب صفّه، وقتی روی کوه احد وایستادی، وقتی رفتی غار حرا، وقتی داشتی غسل احرام میکردی، وقتی داشتی لباس احرام میپوشیدی، وقتی برای آخرین بار رفتی بقیع، وقتی از هتل سوار اتوبوس شدی، وقتی مسجد شجره لبیک گفتی، وقتی با چشم بسته جلوی کعبه سجده کردی، وقتی برای اولین بار چشم قشنگت به کعبه افتاد، وقتی طواف رو شروع کردی، وقتی دور اول رو زدی، .... وقتی دور آخر رو زدی، وقتی حجرالاسود رو مس کردی، وقتی پشت مقام نماز خوندی، وقتی سعی صفا و مروه رو شروع کردی، وقتی تقصیر کردی، وقتی لباس احرامتو در آوردی، وقتی طبقه ی دوم مسجدالحرام رو به روی ناودون طلا نیمه شبا مناجات شعبانیه خوندی، وقتی شب جمعه تا صبح رو به روی کعبه مناجات می کردی، وقتی شب آخر شد و داشتی خداحافظی میکردی، وقتی اولین پله ی هواپیما رو برای برگشت رد کردی، ... یادت باشه بعد از اینکه برای فرج آقا دعا کردی، برای همه دعا کردی، برای شیخا و آنتیا دعا کردی، برای من گنه کار بدبخت دورافتاده ی حقیر فقیر سراپا تقصیر سیه رو دعا کنی....
دعام کن حسین جان... دعام کن....
کاش اینجا بودی تا دستت رو میبوسیدم.... کاش...
سفر خوبی داشته باشی عزیزم، به امید دیدار حاج حسین....


کلیدواژه ها:
:: به تاریخ شنبه 91/4/3 ساعت 7:6 عصر

شکر خدا میدونیم که جناب آقای رضایی، برادر عزیزم، عازم سفر به مدینه ی منوره و مکه ی مکرمه هستند. این متن رو به یاد شعبان دو سال پیش نوشتم که منم توفیق حضور توی این فضای آسمونی رو داشتم. امیدوارم که حسین با دست پر از این سفر برگرده، همین جا از حسین آقا التماس دعا داریم و ازش میخوایم که اگه حالی پیدا کرد اون آخر لیست دعاهاش ما رو هم یاد کنه.

از روز اولی که این قرعه به نامم افتاد همه چی برام عوض شد، نمیدونم چه حسی بود، چه حالی بود، از کجا پیداش شد، احساس میکردم هنوز برای سفر آماده نیستم، راستش تنها چیزی که خیلی اذیتم میکرد بار گناهم بود که خیلی به خاطرش عذاب وجدان داشتم و در کنارش اون بیماری لعنتی که دست از سرم برنمیداشت، به هر حال من دیگه اسمم دراومده بود و باید میرفتم. به این فکر افتادم که دیگه کم کم خودم رو برای این سفر آماده کنم، دوتا کار اساسی باید انجام میدادم، یکیش توی این موقعیت این بود که از گناهام توبه کنم، چندین بار از امام رئوف علیه السلام خواستم از خدا بخوان که خدا منو ببخشه، و... کار دیگه باید فکری برای بیماریم میکردم، هر چی این در و اون در زدم نشد، فقط توسل کردم به ائمه علیهم السلام. این تنها کاری بود که میشد انجام داد. حالا ساعت دو بعد از ظهر روز نوزده شعبانه و من و حاج صادق بادوست نشستیم کنار هم و منتظر اعلام شروع پروازیم. گوشیامونم خاموش کردیم و شروع کردیم به ذکر و دعا و استغفار....
و الان حدود ساعت چهار بعد از ظهر به وقت عربستانه که من در حالی که مات و مبهوتم، دارم از پله های این پرنده ی غول آسا میام پایین. الان دارم گریه میکنم، نمیدونم چرا...
اینجا فضا خیلی گرفته اس. خیلی غریبه، وای از غربت مدینه...
اینجا مدینه است... بگذریم از اتفاقایی که افتاد نمیخوام خاطره بنویسم، بیشتر میخوام اون حال و هوا رو ترسیم کنم... چه حسی خوبی بود... به محض رسیدن رفتیم مسجدالنبی (صلی الله علیه و آله) و این آیه رو روحانی کاروان میخوند: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللَّهَ تَوَّابًا رَّحِیما» و من چه خوب احساس میکردم که چقدر این آیه مرا در بر میگیرد، چون به تمام معنا به خودم ظلم کردم و حال فقط آمده ام که رسول خدا برایم طلب آمرزش کند... البته شفای بیماریم را هم...

 

ان شاء الله ادامه دارد...


کلیدواژه ها: خاطره(55)| برگزیده(33)|
:: به تاریخ شنبه 91/4/3 ساعت 7:0 عصر

هرچه از عمرم میگذرد و هرچه در امتحانات الهی رد میشوم به ضعفهای خود بیشتر پی میبرم

اولین قدم اصلاح خود پی بردن به کمبود ها و ضعف هاست

کاش همه ضعفها و رذایل اخلاقیمان را متوجه شده و هرچه زودتر تبدیل به فضایل اخلاقی نماییم

دووووووستان دعا کنید برای هم و برای من بعد از دعای فرج


کلیدواژه ها: اصلاح خود(1)|
:: به تاریخ شنبه 91/4/3 ساعت 6:21 عصر
<   1   2   3   4   5   >  
رفقا [دات] آی آر
رفقا دات آی آر

امام علی علیه السلام: در گمراهی فرد همین بس که مردم را به چیزی امر کند که خود آن را به جا نمی آورد و از چیزی باز دارد که خود آن را ترک نمی کند.

«رفقا» وبلاگی است دوستانه، برای دور هم نگه داشتن دوستان صمیمیِ قدیمی. باشد که یکدیگر را «تا بهشت» همراهی کنیم... ان شاء الله.

تصویر برگزیده
تصویر برگزیده
ویژه ها
دفتر حفظ و نشر آثار امام خامنه ای

بیان معنوی - دفتر نشر آثار و اندیشه های حجة الاسلام علیرضا پناهیان

اسلام کوئست

سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی Aviny.com

موسسه فرهنگی بیان هدایت نور

طرحی برای فردا

جامعه مجازی تدبر در قرآن کریم

خبرگزاری دانشجو
موسیقی وبلاگ
آمار وبلاگ
بازدید امروز 904 بار
بازدید دیروز 605 بار
مجموع بازدیدها 1155529 بار

تعداد مطالب وبلاگ 300 تا