دیروز به مجتبی پیامک دادم که «ارشد چه کار کردی؟». قبلا بهم گفته بود رتبش حدود 230 شده، تو کنکور الهیات و معارف اسلامی. ساعت 20:46 گوشیم زنگ خورد... گوشی رو که نگاه کردم دیدم نوشته «مجتبی»... با خوشحالی برداشتم و مثل همیشه که با هم سلام و احوال پرسی می کردیم بهش با گرمی سلام دادم... اما... اما یه صدای دیگه پشت گوشی بود. فکر کردم حتما گوشیش رو واگذار کرده! صدا بعد از جواب سلام پرسید: «شما؟» گفتم: «با آقا مجتبی کار دارم.» اسمم رو پرسید، گفتم. گفت: «آقای مزرعی! شما چند وقته که با ایشون تماس نگرفتید؟» گفتم: «خیلی وقته.» گفت: «مجتبی تصادف کرده الآن بیمارستانه.» بعد حرفشو عوض کرد: «عمرشو داده به شما. دیروز چهلمش بود.»
باورم نمی شد... با دست پاچگی پرسیدم: «کی؟ کجا؟ چه جوری؟» اونم انگار که کاری پیش آمده باشه گفت: «ببخشید، لطفاً ده دقیقه دیگه تماس بگیرید.» حالم خیلی بد بود. به هم اتاقیای قدیم خبر دادم با پیامک... بعدم رفتم آب به صورتم زدم... مجتبی دیگه نیست!... مگه می شه؟! داشتم مرور می کردم که چهل روز پیش کجا بودم... آره، تازه از کربلا برگشته بودم... و الآن مشهد... هیچ چیز جز حرم امام رضا (علیه السلام) نمی تونست آرومم کنه