سفارش تبلیغ
صبا ویژن
حدیث

[ سهل پسر حنیف أنصارى پس از بازگشت از صفّین در کوفه مرد ، و امام او را از هرکس بیشتر دوست مى‏داشت فرمود : ] اگر کوهى مرا دوست بدارد در هم فرو ریزد [ و معنى آن این است که رنج بر او سخت شود و مصیبتها به سوى او شتاب گیرد . و چنین کار نکنند جز با پاکیزگان نیکوکار و گزیدگان اخیار . و این مانند فرموده اوست که : ] [نهج البلاغه]

وبلاگ رضویّون


آخرین عناوین:
رفقا در فضای مجازی
وب سایت مذهبی، فرهنگی، آموزشی میثاق
عشق مشعلدار
حقوق جزا و جرم شناسی
رایة الهدی
دارالقرآن الکریم فولادشهر
خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
پاسخ به پرسشهای رایانه ای


کانون دانش آموختگان دانشکده تربیت مدرس قرآن مشهددرباره ماتماس با ماخبرخوانپیام رسانعناوین وبلاگصفحه اصلی

خلاصه ماجرای معرفی شدن من به بچه های بسیج این بود که بچه ها دنبال کسی می گشتن که جانشین جوادآقای صفری بشه؛ ایشون مسئول امور رایانه ی بسیج بودن و ترمای آخر کارشناسی رو پشت سر میذاشتن، خلاصه ما معرفی شدیم و ... الآنم که خدمت شماییم.
بدون شک بهترین خاطرات کارشناسیم رو تو اتاق پایگاه بسیج دانشجویی دانشکده تربیت مدرس قرآن مشهد مقدس گذروندم. خاطرات شیرین و البته به ندرت تلخ. بچه های فوق العاده زحمت کش و مخلص، روزای پرکار، شبای تاریک میدون راهنمایی، خیابون کوهسنگی، جلسات نشریه، بگو مگوهام با حسین، تأخیرایی که تو کارام پیش میومد (که البته کم هم نبود)، دردسرای جذب بودجه که رو دوش حسین بود، نامه های پی در پی، اردوهای راهیان نور و خلاصه خیلی لحظات تکرار نشدنیِ دیگه که شمردنشون تمومی نداره. تو این پست، چند تا عکس گذاشتم تا با هم خاطرات اون روزا رو مرور کنیم:

بسم الله...


من... بسیج... و دیگر هیچ (شیخا) 

اول عرفان عزیزم. یکی از دو نفر رفقای دانشکده که رفتارشون خیلی روی من تأثیرگذار بود. وجود آرام و آرامش بخشی داشت. خیلی دلم براش تنگ شده... خیلی. یادگاریش همیشه همرامه.

من... بسیج... و دیگر هیچ (شیخا)

بعد از آقای چهری، مدتی رو خدمت جناب چشرخ بودیم. دوران خوبی بود. شروع چاپ رنگی نشریه پناه (اگر اشتباه نکنم شماره 28) با فرمان ایشون آغاز شد.

من... بسیج... و دیگر هیچ (شیخا)

و اما جناب جانشین، مرد شماره دو بسیج دانشجویی دانشکده ی تربیت مدرس قرآن مشهد، محمدآقای لسانی. قبل از جانشین شدن، نگران بود (به اشتباه) که نتونه از پسش بر بیاد تا این که بهش قول دادم تا وقتی باشه همراهش باشم. (نمی دونم به قولم عمل کردم یا نه.) خوشبختانه وجودش خیلی هم برای بسیج با برکت بود. کاری رو که می خواست انجام بده انجام می شد. وجودش تو کارای بسیج واقعاً برام اطمینان بخش بود.

من... بسیج... و دیگر هیچ (شیخا)
من... بسیج... و دیگر هیچ (شیخا)

اینم جلسه ی بچه های بابصیرت پایگاه که تو اتاق شیخا برگزار شد. قرار بود جانشین آقا رسول یا کاندیداهای جانشینی ایشون مشخص بشن.

من... بسیج... و دیگر هیچ (شیخا)

در باب بصیرت این بچه ها همین بس که...

من... بسیج... و دیگر هیچ (شیخا)

...حاج حسین رضایی رو به فرماندهی پایگاه برگزیدند. [تشویق نداشت؟!]

من... بسیج... و دیگر هیچ (شیخا)

بله... اینم «آقای رضایی» که البته به ندرت اینطور مظلومانه مشاهده می شد. خب فرماندست دیگه. اگه اینطوری نبود که نمی شد... لابد. از فرماندهی ایشون نگم که حرف نداره. به قول رضا احمدی «بدی هاشو کنار بذاریم فرمانده ی خوبیه». ولی از شوخی که بگذریم فرمانده ی قابلی بود. خیلی برای پایگاه زحمت کشید. پایگاه در زمان ایشون به نام «سردار شهید حاج حسین خرازی» مزین شد. البته پایگاه برادران.

من... بسیج... و دیگر هیچ (شیخا)

اینم تصویر شور و شوق بچه ها برای هفته ی بسیج. البته بچه ها برای همه ی برنامه ها نهایت تلاششون رو می کردن. اولین نشریه ی رنگی پایگاه رو هم که تو تصویر توی دستای آقای مسئول فرهنگی پایگاه مشاهده می فرمایید. آقامسعود گلم که معرف حضور هست، دستیار اول بنده در امور رایانه ی پایگاه. حاج آقای بادوست (روابط عمومی بعداً پایگاه؛ یعنی زمان آقای رضایی) هم که سمت چپ صحنه مشخصه. حسن جون هم که آخر موتورسوارای طبسه، این موتور حسن همواره در خدمت بسیج و بسیجیا بود، به خصوص شبای چاپ نشریه. نکته ی رریز و کلفت تصویر هم کیسه ی منقش به آرم آدیداسه (تو دست حسن) که کم کم داشت برامون دردسر میشد، البته خدا رو شکر «ماست مالی»ش کردیم!!!

من... بسیج... و دیگر هیچ (شیخا)

و اما مجری زبردست جلسات بسیج، برادر حاج سجاد رحیمی. یادمه اون شب داشتیم بررسی می کردیم تریبون مجری رو چه جوری بچینیم بهتره؛ مجری بشینه یا بایسته.

من... بسیج... و دیگر هیچ (شیخا)

این قدیمی ترین عکسیه که تو دفتر بسیج با بچه ها دارم. توضیح این که اون موقع خواهرا هنوز دانشکده رو تسخیر(!) نکرده بودن، بنابرهمین، حجاب رو «به میزان لازم» رعایت می کردیم (می کردم)!!! بد نیست از مرتضی هم یادی کنیم، مسئول تربیت بدنی پایگاه، قاری و مداح خوش صدای دانشکده.

 یادش به خیر... روزای خوب...

ما رو دعا کنید


:: به تاریخ شنبه 90/12/27 ساعت 11:24 عصر
رفقا [دات] آی آر
رفقا دات آی آر

امام علی علیه السلام: در گمراهی فرد همین بس که مردم را به چیزی امر کند که خود آن را به جا نمی آورد و از چیزی باز دارد که خود آن را ترک نمی کند.

«رفقا» وبلاگی است دوستانه، برای دور هم نگه داشتن دوستان صمیمیِ قدیمی. باشد که یکدیگر را «تا بهشت» همراهی کنیم... ان شاء الله.

تصویر برگزیده
تصویر برگزیده
ویژه ها
دفتر حفظ و نشر آثار امام خامنه ای

بیان معنوی - دفتر نشر آثار و اندیشه های حجة الاسلام علیرضا پناهیان

اسلام کوئست

سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی Aviny.com

موسسه فرهنگی بیان هدایت نور

طرحی برای فردا

جامعه مجازی تدبر در قرآن کریم

خبرگزاری دانشجو
موسیقی وبلاگ
آمار وبلاگ
بازدید امروز 129 بار
بازدید دیروز 295 بار
مجموع بازدیدها 1161132 بار

تعداد مطالب وبلاگ 300 تا